
تـیشتـر [یا تیر] در اساطـیر پـارسی و طبق منابع زرتشتی، ایـزد و ستـارهی بـاران در نظر گرفته میشد.
تیشتر شخصیتی ئـه که با باران در ارتباط هست و برخلاف برخی ایـزدان پـارسی، شخصیتی دوگانه نداره؛ بلکه او نیروی نیکوکاری هست که در نبرد کیهانی با دیو خشکسالی، اپـوش (که نابودکنندهی زندگیهاست) درگیر میشه.
°––––––•♧•––––––°
."نبرد تـیشتـر و اپـوش".
اپوش، نگاه خرسندانهای به دردسرهایی که درست کرده بود انداخت. او واقعاً از خرابکاریها و دردسرهایی که برای دشمن دیرینهاش -تیشتر- درست میکرد، راضی بود. اما تیشتر خیال دیگهای داشت؛ هرچی نباشه، او ایزد بـاران بود و مسلماً قرار نبود اجازه بده که دشمنش، به خرابکاریهاش ادامه بده.
°°°°
تـیشتـر بهشکل اسبی زرینگوش، با گوشها و یالهای زرین وارد دریـای کیـهانـی شد. دیـو خشکسالی، اپـوش، با هیبت اسبی به تـاریـکی شب، جلوش ایستاده بود. هردو میدونستند که برای چه اینجا هستن.
نبـرد، آغاز شد.
تـیشتـر و اپـوش، به مدت سه شبانهروز باهم جنگیدند تا اینکه درکمال تاسف، اپـوش که قویتر بود، پیروزی نبرد رو از آن خودش کرد. تـیشتـر با چهرهای شکستخورده پیش اهـورامـزدا -خدایخدایان- رفت و پس از توضیح اونچه که اتفاق افتاده بود، گفت «من به این خاطر شکست خوردم چون، مردم برای من قربانی و نیایش نکردند.» و از او کمک خواست. اهـورمـزدا هم برای کمک به تـیشتـر، نیروی ده اسب و شتر و گاو نر، و ده کوه و ده رود رو در او دمیـد.
حالا، تـیشتـر که احساس میکرد از قبل قـدرتمنـدتر شده، دوباره اپـوش رو به مبارزه طـلبیـد.
نبردی دوباره میان تـیشتـر و اپـوش درگرفت؛ اما اینبار، به کمک قربانی که اهـورامـزدا انجام داده بود، نتیجه فرق میکرد.
اینبار، تـیشتـر پیروز میدان بود.
با شکست اپـوش، آبها تونستن بدون مانع وارد چراگاهها و مزارع بشن؛ و باد ابـرهای بارانزا رو از دریـای کیـهانـی به اینسو و آنسو روند و در نهایت، "باران بر هفت اقلیم فرو ریخت".
°°°°
تـیشتـر ده شبانهروز بـاران رو فرود میآره و با این بـاران، زهری که از جانوران مـوذی بهجا مونده با آب آمیختـه میشه و به دریـا میره؛ و دلیل شوری آبهای دریـاها هم همینه.
پس از سه روز، باد ایزدی باز برمیخیزه و آبها رو به انتـهای زمین میبـره و از این آبها، سـه دریـای بزرگ، سـی دریای کوچک، دو دریاچه و دو رود پـرآب بهوجـود میآد.

."در آغـاز".
تـیشتـر در آغاز آفرینش گیتـی، در حملهی اهـریمـن، نقش پخش آبها و دانهها (از طریق آب) رو برعهده داشته.
در وصف او گفته شده که؛
«او سرور همه ستارگان و حامی سرزمین آریایی است. او فرزند عطا میکند و جادوگران را درهم میشکند. او با صفاتی همچون سفید، درخشان، بلند و نوردهنده از دور توصیف شدهاست. همیشه در نبرد با شهاب ثاقب است.»
°°°°
• ستارهی مظهر تـیشتـر، 'شباهنگ|Sirius' هست. •
• چهارمین ماه سال، یعنی تیـر ماه به این ایـزد اختصاص داده شده. •
• جشن تیـرگـان که در سیزدهمین روز تیـرماه برگزار میشه، منسوب به این ایـزد هست. •
• گفته شده که در دهه نخستین ماه تیر، تیشتر به شکل جوانی پانزده ساله ظاهر میشه؛ و در دهه دوم به شکل گاو نر و در دهه سوم به صورت اسبی خودش رو نمایان میکنه. •

مردم آمریکا هر سال روز دوم فوریه را با نام "روز موشخرما" یا "روز گراندهاگ" جشن میگیرند. بنابر باور آنها، موشخرماها میتوانند طول مدت زمستان و هوای زمستانی را پیشبینی کنند. اگر در این روز، موشخرما سایهی خودش را ببیند، زمستان شش هفتهی دیگر ادامه پیدا میکند و اگر نبیند، به این معناست که بهار نزدیک است.

───────━━━━━━◉
↻ㅤ ◁ㅤㅤ❚❚ㅤㅤ▷ㅤㅤ⇆
Violin Romance No.2 in F major, op.50
⦅ این قطعه، قطعهای است تکموومانه برای ویولن و ارکستر که لودویگ فان بتهوون آن را در سال ۱۷۹۸ تصنیف کرد و در سال ۱۸۰۵ منتشر شد. ⦆

"زیبـایی همیشـه قشنـگ نیست...!"
°––––––•♧•––––––°
"🍃 مشخصات کتاب 🍃"
• نـام: خـواهرخوانـده ¦ STEPSISTER
• نـویسنـده: جنیفر دانلی ¦ Jennifer Donnelly
• مترجـم: لیلا حیدری
• ژانـر: فانتزی
• مجمـوعه: تـکجلـدی
• ردهی سنـی: 14+
• انـتشـارات: پـرتقـال
°––––––•♧•––––––°
خلاصه:
ایـزابـل باید از تـه دل خوشحال باشـد. چیزی نـمانـده دل زیـباتـرین و خـوشپـوشتـریـن شـاهزاده را ببرد. اما او آن دختـر زیـبارویی نیست که لـنگهکفـش بـلورینـش را جا گذاشتـه و شـاهزاده دلبـاختهاش شده باشـد. او همان خـواهر ناتنی سیندرلاست که انگشتهای پایـش را قطـع کرد تا کفـش سیندرلا اندازهاش شـود... کفشـی که حالا غرق خـون میشـود.
ایـزابـل خیلی تلاش کـرد جایـگاهـی برای خـودش پیـدا کند. تـوقعات مـادرش را بـرآورده کنـد. شبیـه خـواهر ناتنیاش باشـد. دلـربـا باشـد. زیـبا باشـد. هر بار تـکهای از وجـودش را ذرهذره دور انـداخت تا بـتـوانـد در دنیـایی که کسـی مانند او را نمیخـواهد، دوام بیـاورد و این برایـش دستاوردی جز حسـادت، سنگدلی و پـوچی نداشت.
تا اینکه فرصـتی پیـدا کرد تا سرنوشتـش را تغییر بدهد و چیزی را ثـابت کند که خواهران ناتنی نازیـبا همیشـه میدانستهاند: دنیـای یک دختـر با شکستن دلش فرو نمیریزد.
داستـان ایـزابـل داستان دختـرانی است که شجـاعت را به زیـبایی ترجیح میدهند، کسـانی که خـودشان را در میـان نامهربانیها و ناملایمیهای روزگـار پیـدا و تـقویـت میکنند و کسـانی که زیـبایی را ورای صـورت میبینند.
°––––––•♧•––––––°
"🍀 برگـی از کتـاب 🍀"
°... ایزابل از بیحوصلگی دستی تکان داد و افسار مارتین را برداشت. اما حقیقت این بود که نمیدانست میتواند خودش را کنترل کند یا نه. سالها خودش را کنترل کرده بود. در اتاقهای نشیمن و سالنهای مهمانی، در مراسم جشن و شام. با دستانی درهم گرهخورده و دندانهایی بههم فشرده، سعی میکرد همهی آن چیزهایی باشد که مامان به او گفته بود: دلنشین، شیرین، ملاحظهگر، مهربان، موقر، مؤدب، صبور، سازگار و فروتن. بعضی وقتها میتوانست خوب رفتار کند. یکی دو روز. اما همیشه چیزی اتفاق میافتاد.
مثل آن وقتی که مامان ضیافتی به راه انداخته بود که، در آن، دانشجوی سال اول دانشکدهی نظامی گفت دومین جنگ کارتاژ بعد از اینکه اسکیپیو هانیبال را در نبرد کانای شکست داد تمام شد، درحالیکه هر احمقی میدانست نبرد زاما بود. ایزابل غلط او را گرفت، او خندید و گفت که تو اصلاً اینها را بلد نیستی. بعد ایزابل کتاب موردعلاقهاش تاریخ مصور بزرگترین فرماندهان نظامی جهان را از کتابخانه آورد و به او نشان داد که خوب هم بلد است، پسرک زیر لب به او فحشی داد. ایزابل هم عصبانی شد و به او فحش داد، اما نه زیر لب. مامان یک هفته با او حرف نزد. ...°
°––––––•♧•––––––°
[🍄 یادداشت ادمین 🍄]
راستش، همین چند وقت پیش، بعد از اینکه قسمتی از این کتاب رو تو سایت پرتقال خوندم، گرفتمش؛ و واقعاً هم تاحدودی دربارهش هیجانزدهام. درواقع فعلاً دارم جلد سوم گریشا رو میخونم و بیصبرانه منتظرم بعدش، این کتاب رو بخونم.
نظر شما درمورد کتاب خـواهرخوانـده چیه؟~
به وبلاگ کتابخانهی جنگلی خوش اومدید؛ مایه افتخاره که این وبلاگ رو برای بازدید انتخاب کردید.